تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت

به همین سادگی کودکی مان به اجبار به پایان می رسد و...
به همین سادگی مجبورت می کنند برای مدتی هم که شده از این بوم دور باشی و...
به همین سادگی خاطرات کودکی ات به تاراج کشیده می شود و ....
و به همین سادگی حتی نامت را از تمامی صفحات مکانی که زمانی برایت دومین سرا بود پاک می کنند و نامش را فارغ التحصیلی می گذارند و ...
تو می روی تا شاید برای خود سرنوشتی نو بسازی و...
دوستان خداحافظ.(اگر فرصت کم بود همان به که این حضور کم رنگ بی رنگ شود)
حک شد در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:31 توسط سحر| |

آه ای پیامک من!...خوش آمدی به آغوش تلفن همراه من!...خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت...اومدی اما دیدم دست تو سرده...گفتی این قطعی دیگه برنمی گرده...خوشحالم که برگشتی...گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...چه بگویم که هر کدامش ده تا پیامک می شود و بر هر پیامک نیز هزینه ای واجب...ما آنقدر به تو عادت کردیم که ترک عادت موجب مرض ماست.18 روز بود که مریضت بودیم.داشتیم بر اثر فقدان SMS همگی مان MMS می گرفتیم.

چه روزها و شب ها که در فراق تو، چون سیگار ضرر دارد، خمیازه کشیدیم و از بی پیامکی مگس کیش کردیم.حالا اما تو آمدی و دیگر رفع کیش شد.

چه خوش باشد که بعد از روزگاری...به امیدی رسد امیدواری...خدا هیچ ماهواره امیدی را از این وزارتخانه نا امید برنگرداند.

در عصر ارتباطات و فناوری شنیدیم که مشکل فنی داری ، خیلی ناراحت شدیم و حساسیت موضعی پیدا کردیم.روز و شب دعا می کردیم که خدا مشکلات فنی همه را به لطف و کرمش رفع بفرماید.همچنین شنیدیم که عده ای افراد مساله دار نیز خواستند که از وجود بی آزارت سوء استفاده سیاسی و شایعاتی بکنند به حق این ساعت عزیز امیدواریم امیدواریم خدا همه شان را الساعه  به راه راست هدایت بفرماید.فعلا چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.

تو آنقدر خوبی ، تو آنقدر ماهی ، او آنقدر عزیز و دوست داشتنی هستی، که وقتی نیستی، همه ضرر می کنند.هم مردم، هم دولت.روزهای گذشته به حدی جوک خونمان پایین آمده بود که نمونه آزمایشگاهی هم آن را تایید کرد.گفت که قند خونمان پایین افتاده.هرچه  پایین را نگاه کردیم چیزی ندیدیم.نفهمیدیم کجا افتاده.خدا خودش دست تمام افتاده ها را بگیرد.بیخود که حضرت حافظ بر اثر صادرات قند پارسی به بنگاله، رسما از وزارت فرهنگ وبازرگانی تقاضای « شکر خند» نکرده بود، ذیل این عنوان که : مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند!...

 ادامه دارد==>>

حک شد در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:42 توسط سحر| |
امروز ساعت ۶:۳۰ نتایج اعلام شد.به دوستان گلم تبریک می گم.از نتیجه تک تک دوستان شاد شدم.
حک شد در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:15 توسط سحر| |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

گواهی بخواهید ، اینک گواه :



همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم 

                           «زنده یاد قیصر امین پور»

عبارت قرمز=> شاید کنایه از کنکور...!

تا لحظات اعلام نتایج...همگی خسته شدیم.
  

حک شد در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:2 توسط سحر| |
آفرین بر حسادت!چه عادل است که پیش از همه صاحب خود را می کشد...
حک شد در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 11:26 توسط سحر| |
۱۴ روز دیگر تا ۴ تیرماه ۸۸ و همین حدود ساعتها...خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...یک هفته پیش کارنامه ها را هم تقدیم کردند و به طرز نسبتا محترمانه ای... در واقع دستور اخراج بود نه کارنامه.پس از هفت سال زیبای کوچکمان را ربودند تا بهانه ای برای بیشتر بودن هم نداشته باشیم.
حک شد در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:16 توسط سحر| |
با اندکی تعجب و حیرت امشب جشن فارغ التحصیلی ما به پایان رسید. متنی به وسعت ۱۲ صفحه نوشتم و خواندم.طنزی در وصف ۴۴ تن از دوستان.
حک شد در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:54 توسط سحر| |
سلام.
 لابدخیلی بی خیالم که تو این زمان برگشتم.اما به این نتیجه رسیدم که کنکور نه اول دنیاست نه آخرش.پس نوشتن توی وبلاگ هم چندان چیزی رو عوض نمی کنه.هرچند توی سال کنکور زندگی متحولی داشتم اما خود کنکور فعلا اثری نذاشته.احساس می کنم توی این زمان محدود خیلی از کارا مونده.ولی اگه خدا بخواد و عمری باشه همش تموم می شه.فقط خدا کنه پشیمونی به بار نیاد.دیروز آزمون جامع....جمعه آزمون جامع و هر جمعه با آزمون می گذره.می دونم که چه نتیجه خوبی داشته باشه چه بد یه وقتی که چندان هم دیر نیست حسرت موندن این روزا رو می خورم.خیلی سال عجیبی بود...حداقل واسه من که اتفاقای خیلی خوبی واسم افتاد که خیری در آنهاست و لا شکّ فیه.دعا کنید همه چیز واسه همه خوب پیش بره.(یعنی خوب پیش ببرن)....
حک شد در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:6 توسط سحر| |
کودکی آرام بی پروا به سوی مادرش پرزد

بدو می گفت :ای مادر پدر کی می رسد از ره؟!

ولی مادر....

امان از دست این کودک

امان از دست این بی طاقتی هایش

تو را گفتم که می بینی پدر را...

اما!

اندکی صبرت نیاز دیدن او هست

مرا از پا در آوردی

به امید پدر روز و شبش را می دهد پایان

تکالیفش همه یک یک به شوق دیدن او هست

ولی افسوس... اما ....آه....

نمی دانم چگونه حرف من را می کند باور

نمی داند پدر در سنگر ایمان فدای جان و خاک این وطن گشته

ولی افسوس

امروزه

کسی در فکر آن جان ها و تن ها نیست

که روزی رفت زیر خاک تا شاید

غم و اندوه این امت شبی در این غم خاکستری گم شد

که می دانست این گونه جواب آن همه مردانگی دادن

نباشد رسم مردی و جوانمردی

چه خوش گفته است آن فردی که اکنون خفته در تابوت

"نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت..."

حک شد در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:13 توسط سحر| |
نمی دانم برای چندمین بار.اما سلام...نمی دونید جه لذتی داره سال کنکور آدم وبلاگ راه اندازی کنه.

حک شد در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:29 توسط سحر| |